آرزو
آن شب آسمان پر از ابرهاي تيره و روشن بود و ماه قوس كامل داشت . او در نيمه هاي شب مثل شب هاي ديگر مشغول جمع آوري زباله ها از جلوي ساختمان هاي شيك و سر به فلك كشيده بود . با بلند كردن كيسه زباله اي كه جسم تيزي در درون آن بود دستش بريد . با غضب رو به آسمان كرد و گفت : خدايا چي مي شد اگر من هم توي يكي از اين خونه هاي اعيوني به دنيا مي آمدم ؟ با پاره شدن دستش كيسه پر از لجن زباله هم پاره شد . واي خدا ! ميان لجن ها پر از اسكناس بود ! كيسه را برداشت و تك تك اسكناس ها را بيرون كشيد . بوي تعفن لجن ها را اصلا احساس نمي كرد .
بعدها براي زياد كردن اسكناس ها به هر كاري دست زد . ولع ثروتمند شدن هر روز در او بيشتر مي شد ، صاحب چند كارخانه و بزرگترين خانه شهر شد . زيباترين دختر شهر را براي ازدواج انتخاب كرد و از او صاحب سه فرزند شد . اما در نيمه راه زندگي وقتي فهميد شريك زندگيش به خاطر ثروت با او ازدواج كرده و زماني كه بعد از فروش اولين كارخانه اش شنيد كارمندانش به هم مي گفتند ديگر لازم نيست به او احترام بگذاريم و وقتي كه فرزندانش به خاطر يك قطعه زمين به جان هم افتاده بودند تازه بوي تعفن آنچه را يافته بود ، احساس كرد .
********************
اين بدان معنا نيست كه براي كسب مال دنيا تلاش نكنيم بلكه به آن معناست كه زندگي را وسيله اي براي كسب پول قرار ندهيم بلكه پول را وسيله اي براي زندگي كردن و خوش گذراندن قرار دهيم .
به گفته بزرگي عده اي تمام عمر تلاش مي كنند كه پول به دست آورند و در آخر عمر آن پولها را صرف به دست آوردن سلامتي خود مي كنند .