به یاد دوران كودكی!
      

 
Persian Forum Network - Try to be a Professional
صفحه نخست .:.  کاربران .:.   .:. تقویم  .:. کاربران آنلاین
خوش آمدید میهمان ( ورود | ثبت نام )
  /     /  


123»»»

به یاد دوران كودكی! باز / بسته
نویسنده
پیغام
ارسال شده در تاریخ یکشنبه 26 آذر 1385 - 10:25 بعدازظهر


کسی به گرد پاش نمیرسه

کسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسه

گروه: کاربران
آخرین بازدید: پنج شنبه 18 مهر 1387 - 2:30 صبح
پست ها: 513, بازدید ها: 794

 

 

به یاد دوران كودكی

 

در باب كاتون های قدیمی!

 


 در اروپا، به فاصله سال‌های 1976 تا 1986 می‌گویند: «عصر نیپون» و به دهه 1986 تا 1996 می‌گویند: «عصر توئی». كمپانی توئی همیشه رقیب نیپون بوده است.



توئی كه در حال حاضر بزرگ‌ترین استودیوی انیمیشن ژاپن است، از سال1956 شروع به فعالیت كرده و اكثر انیماتورهای ژاپن، حتی بزرگانی مثل اوسامو تزوكا و هایائو میازاكی هر كدام دوره‌ای با آن همكاری داشته‌اند.


چیزی كه ما از این كمپانی دیده‌ایم و می‌شناسیم، همین چند تا كارتونی است كه این‌جا معرفی كرده‌ایم و البته كارتون «لاك‌پشت‌های نینجا» (1987) كه حالا و تازه دارد از تلویزیون ما پخش می‌شود. اما این كمپانی و كارتون‌هایش در اروپا و آمریكا فوق‌العاده معروف و محبوب هستند و حتی كمپانی‌های كارتون غربی، دنباله‌ها و كتاب‌های كمیك فراوانی برای كارتون‌ها و كاراكترهای آن ساخته‌اند.


ماجرا خیلی ساده است. در دهه70 میلادی كمپانی توئی، سبك خاصی از كارتون را گسترش داد كه به سبك مانگا معروف است. مانگا، یك شیوة نقاشی و كارتون ژاپنی است كه در آن كاراكترها دارای فیزیكی اغراق‌شده (چشم‌های درشت و قد بلند) و شبیه غربی‌ها هستند.


در حال حاضر سبك مانگا دو نماینده در جهان دارد: یكی كمپانی توئی كه در این سبك اغراق می‌كند و سعی دارد هرچه بیشتر غربی شود و بازار غرب را تسخیر كند (آن‌ها برای این کار، حتی از وارد کردن موارد ممنوعی مثل خشونت یا نکات غیراخلاقی به کارتون هم ابایی ندارند)؛ یكی هم استاد میازاكی كه این سبك را در خدمت فرهنگ و سنت‌های شرق به كار می‌گیرد و كارتون‌هایش مثل شهر اشباح در ایران خودمان هم طرفدار و محبوبیت زیادی دارد.


پیدایش سبك مانگا البته ربطی به كمپانی توئی ندارد و قبل از رو آوردن این كمپانی به آن، توسط اوسامو تزوكا، انیماتور معروف ژاپنی و در كتاب‌های كمیك به كار می‌رفت. اوسامو تزوكا كه به «والت دیزنیِ ژاپن» معروف است، یك پزشك بود كه كار طراحی، انیمیشن‌سازی و داستان‌نویسی هم می‌كرد.


البته داستان‌های تزوكا همان كتاب‌های كمیك‌اش بودند و جز دیالوگ‌های شخصیت‌ها، هیچ نوشته‌ای نداشتند. او تمام عمر طراحی می‌كرد و وقتی در 1989 مرد، 150هزار صفحه كمیك از او به جا مانده بود. می‌گویند آخرین حرف تزوکا خطاب به پرستارش بود که «خواهش می‌کنم اجازه بده کمی طراحی کنم.» او در همان سال برای همین داستان‌‌های بدون متنش، کاندید نوبل ادبیات بود.


تزوكا سبك مانگا را در دهه50 و تحت تأثیر كارهای دیزنی خلق كرد. او درشتی چشم‌های كاراكترهایش را از چشم‌های میكی‌ماوس گرفته بود و بعدها چند شخصیت هم از روی كاراكترهای والت دیزنی خلق كرد. از جمله «پسر فضایی» كه از روی سوپرمن ساخته شد و «كیمبا، شیر سفید» كه الهام گرفته از كارتون «شیرشاه» بود.


این پزشك پركار، خودش كارتون «یونیكو» را ساخته و داستان خیلی از كارتون‌های ژاپنی، مال اوست. او منبع الهام و آموزش تمام مانگاكارهای بعدی بود و معروف است كه تمام كسانی كه مانگا كشیده‌اند، حداقل یك دوره در همان آپارتمانی زندگی كردند كه تزوكا زندگی می‌كرد.


اوسامو تزوكا در دهه70 به كمپانی توئی آمد و تعداد زیادی داستان و كاراكتر برای آن‌ها خلق كرد. اما عاقبت از دست مسؤولان این كمپانی كه فقط به دنبال فروش در بازارهای غربی بودند خسته شد و زد بیرون. و این، درست همان علتی بود كه میازاكی را از توئی فراری داد.


كمپانی توئی مظهر اغراق و نیز كار سفارشی (آن هم عمدتا برای بازارهای غرب) است. تعداد اپیزودهای كارتون‌های این كمپانی اكثرا سه رقمی است و معمولا با هر سوژه، چند كارتون ساخته‌اند. از جمله سوژة روبات‌ها و زندگی در فضا.


این کمپانی (ظاهرا با نظر و سفارش دولت ژاپن كه می‌خواست فرهنگ روبات‌ها را بین مردمش جا بیندازد) از سال1965 به بعد، تقریبا هر سال یك كارتون ساخته پر از روبات و موجودات عجیب و غریب، و البته روابط عجیب و غریب‌تر. (خود کمپانی سری «دیجیمون» را به عنوان نقطة اوج و فرم مطلوب این دسته از کارتون‌هایش معرفی کرده.)


این روش شاید برای بینندة غربی جالب باشد، اما توئی در خود ژاپن محبوبیت ندارد. معلوم هم هست چرا. کمپانی‌ای که افسانة مردمی ژاپنی، یعنی ای‌کیوسان را در دستة «کمدی» جا بدهد، هیچ‌وقت نمی‌تواند جای«نیپون» را بگیرد. حالا اروپایی‌ها هرچی دلشان می‌خواهد بگویند.


مانگاشناسی در سه سوت


«مانگا» یا «كارتون ژاپنی»، خصوصیات تابلویی دارد كه از روی آن‌ها راحت می‌شود یك مانگا را از یك كارتون غیرمانگا تشخیص داد. بخشی از این خصوصیات، نكات كالبدشناسانه‌ای است كه مسلما به خاطر دانش پزشك خالق این‌گونه است و بخش دیگر، از روی اغراق‌ها می‌آید.





این اغراق‌ها كه معمولا در اندازة بعضی اندام‌ها دیده می‌شود، تا جایی است كه گاهی تركیب اندام‌های كاراكتر را هم زیر سؤال می‌برد. كلا در مانگا توجه به ریزه‌كاری‌ها خیلی بیشتر از فرم است. (برای پیدا كردن نمونه موارد زیر، نگاه كنید به تصاویر ممول، فوتبالیست‌ها و دیجیمون در همین بخش. کارتون‌هایی مثل کماندار نوجوان، زورو و فوتبالیست‌های سری1 هم از همین دسته‌اند.)


عنصر اصلی و ابدی مانگا، درشتی چشم كاراكترها است. در طراحی صورت یك كاراكتر مانگا، چشم بزرگ‌ترین عنصر است. در صورت كاراكترهای مؤنث، چشم باز هم بزرگ‌تر می‌شود. عنبیة چشم هم بسیار بزرگ است و سفیدی دور چشم کوچک‌تر از حالت طبیعی است. برق یا انعكاس نور در چشم كاراكترها هم بزرگ و مشخص است.


معمولا كاراكترهای مانگا، دماغ و دهان كوچكی دارند. آن‌قدر كوچك كه حتی دهان تمام‌باز (در حالاتی مثل فریاد یا تعجب) هم از چشم كوچك‌تر است.


صورت كاراكترهای مانگا تخت است و معمولا موها به شكل چتری روی پیشانی كاراكتر می‌ریزد. موها بلند هستند.


معمولا پوست و موی شخصیت اول یا مثبت فیلم، روشن است. بیشتر رنگ‌های زمینه هم تند و شاد هستند.





 


همة موارد بالا برای شخصیت مثبت ویا قهرمان كارتون است. شخصیت‌های منفی با علایم عكس شناخته می‌شوند: چشم‌های كوچك و نزدیك به هم و پوست یا موی تیره.


دیدن قطره‌های عرق روی سر و صورت كاراكترها، خاص مانگا است.


اگر قد شخصیت هم بلند نباشد، حتما اندام‌ها، به‌خصوص انگشت‌ها بلند و كشیده‌اند.
شخصیت‌های اصلی (مثبت و منفی) همه بلندقد هستند و چاق‌ها همیشه كاراكترهای فرعی‌اند.


ممول بودن یا ممول داشتن


انگیزه‌ها برای ممول بودن



كوتوله بودن و در واقع جغله بودن، تجربة غریبی است كه نمی‌شود ازش گذشت. با ممول بودن می‌توانستی دنیای غول‌ها را هم تجربه كنی كه این یك تجربة عجیب به‌علاوة تجربة قبلی سرهم می‌كند. دو تا تجربة هیجان‌انگیز.


فی نفسه خودِ ممول بودن كیف‌هایی از قبیل استراحت در جیب بغل «دختر مهربان»، ورجه‌وورجه تو وسایل اتاقش، قایم شدن در كلاه یا كیفش را داشت.


لمس لذت‌‌های دیگر كوتوله بودن مثل خوابیدن توی پوست گردو، آب خوردن و غذا خوردن توی پوست پسته یا همچین چیزی، سرخوردن روی برگ‌ها، شنا توی یك وجب آب (حداقل یك نعلبكی) سواری با گربه یا پرواز با بوبو (جغد) و...


دلایل برای ممول داشتن
اول از همه این كه ممول بودن خیلی چیز خاصی نیست، همه‌مان به نوعی در همین سایز، ممول‌هایی هستیم كه هنوز غول‌های دنیایمان را پیدا نكرده‌ایم.


اگر یك ممول داشته باشی انگار كه یك همزاد ریزه میزه، همیشه و همه جا كنارت است. یك موجود زنده عین خودت با مقیاس یك بیستم كه این خودش كلی ماجرا و برنامه را به دنبال دارد.


آشنا شدن با آدم‌هایی كه ریزتر از خودت هستند باعث نمی‌شود اعتماد به نفس بیشتری پیدا كنی و در ضمن می‌توانی از آن‌ها به عنوان فرشتة مراقب خودت هم استفاده كنی.


نتیجه‌گیری كلی
اول از همه این كه قضیة ممول خیلی جهان شمول است و به نوعی دغدغة بشر و انسان معاصر به حساب می‌آید. دوم هم این‌كه دستة اول آدم‌های حریص و منفعت‌طلبی هستند و سوم این‌كه دسته دوم قاتی‌تر از دسته اول هستند و باید سریعا به روان‌پزشك مراجعه كنند.


شخصیت ها


اسم اصلی‌اش ماریل بود. یك دختر موطلایی مهربان و پاك در حد «ژاندارك». همیشه هم در حال غش و ضعف بود.




معلوم نبود كه چه‌اش است؟ مثل این‌كه چیزی در مایه‌های سرطان «لاعلاج»، داشت این بیماری و بی‌حالی به درصد مهربانی چشم‌های تب‌دارش كمك می‌كرد. تنها بود؟ نبود.


معلوم نبود والدینش كجا هستند؟ خانم پنه لوپه: یك خانم پنه لوپه هم كه مثل برج زهر مار بود، آن دور و برها پلاس بود و هر بار رد می‌شد، یك غری هم می‌زد و قسمت هیجان كار را هم ردیف می‌كرد، چون قرار نبود دار و دستة ممول را ببیند.


آدم كوتوله‌هایی كه از سیارة «دریرورو» آماده بودند و ممول‌شان جذب صدای پیانوی دختر مهربان شد و پایشان به خانه او باز شد.


از این بچه پولدارها كه دلشان می‌خواهد ادای الیورتویست را در بیاورند، همیشه هم شلخته و گیــج هستنـد تا جذاب‌تر شــوند.




جلـیقـة جیب‌دار می‌پوشند و تو اتاق‌هایشان پر از كتاب است و همیشه هم یك دوربین همراهشان است. اسكار با دختر مهربان رابطة افلاطونی داشت.


 



نماد هر چی دختر شرقیِ موسیاه است. معمولا تو كارتون‌ها هم موسیاه‌ها باید بدجنس و بی‌اصل و نسب باشند.


گریس هم همین‌طور بود، رقیب دختر مهربان. البته در آن سنین كودكی به اسم خواهر اسكار به ما قالبش كردند.


در ضمن تا آن‌جایی كه ذهن ما قد می‌دهد با این‌كه قرار بود گریس آدم بده باشد (و دختر مهربان توی كابوس‌هایش او را می‌دید كه با موهای تا غوزك پایش از پله‌ها بالا می‌آید.)


كلی از پسرهای آن زمان طرفدارش بودند و به این سلیقة اسكار تأسف می‌خوردند.




بچه‌های شعبده باز كوتوله‌ها. یاشا كوچیكه بود و همان بامزهه كه چشم نداشت و شبیه نوزادها بود.


موی دماغ تندپا، برادر بزرگ‌ترش بود كه همیشه دنبال ممول راه می‌افتاد و شیطان بود و سر به هوا و دنبال دردسر و در ضمن همة «ر»‌ها را «ل» می‌گفت: دختل مهلبون.


همه خوبی‌اش به عروسكی بودنش بود. خوردنی‌تر از همه بود. دست‌های تپل و سفید و نرم. لپ‌های سرخ صورتی رنگ. موهای طلایی فر و پف كرده.


بچة اهل دلی بود. با معرفت و مهربان. اهل وجدان درد و عاطفه و این چیزها. یادش به‌خیر .


یك استثنای عصیانگر در قاعدة ابروهای این كارتون. ابروهایش رویِ ابروهای عمو جغد


شاخدار را هم كم كرده بود.


فلفل نمكی حرف می‌زد.



 

 مویش و ابروهایش مثل برف سفید بودند. حرفش، حرف اول مملكت بود. پالتوی بامزه‌ای هم

می‌پوشید در ضمن ممول و بچه‌ها


هم ازش حساب می‌بردند و حرفش را زمین نمی‌زدند.




پاشا «گری كوپر» دوران بود. بچه خوش‌تیپ تا جایی كه گاهی باعث سرخ شدن لپ‌های ممول


می‌شد، البته ممول هم بلد بود حالش را به جایش بگیرد.


  


راجع به او صفحه‌ها می‌شود نوشت. هیچ‌وقت دهانش معلوم نبود، یك دگمة گنده هم قد پالتویش داشت.


او مرد سفر بود. همیشه یا داشت می‌آمد و یا داشت می‌رفت.


موهایش با آدم حرف می‌زدند. همان موهایی كه چشم‌های درشتش از زیر آن‌ها معلوم بود. دستكش دست می‌كرد و مثل همة مسافرها مرموز بود.


با ای‌كیو واقعی آشنا شوید


ای‌كیو به استاد گفت: «من آمده‌ام تا راهب ذن بشوم. اولین درس من چیست؟»




استاد پرسید: «شام خورده‌ای؟» گفت: «بله.» استاد گفت: «پس ظرفت را بشور.» این، یك حكایت معروف در ادبیات ژاپن است. ای‌كیو (1394 تا 1481)، یكی از معروف‌ترین چهره‌ها در ذن است. او را مبتكر یكی از دو فرقة اصلی ذن می‌دانند. او كسی بود كه ورود زن‌ها به معابد ذن را آزاد كرد و «جشن چای» ژاپنی هم به او منسوب است.


ای‌كیو در اصل پسر یك امپراتور بود كه در دورة حكومت شوگون‌ها كه حكومت را از دست امپراتورها خارج كردند، مادرش مجبور شد به همسری یك شوگون برود و برای همین او را به معبد فرستاد. این كودك ناخواسته، اما در معبد وضع خیلی خوبی داشت.


او به زودی پیشرفت كرد. یك نقاش، شاعر، خوشنویس و استاد ذن شد. و در ژاپن امروز او را به عنوان یك شخصیت پرتلاش و نماد خستگی‌ناپذیری و تلاش دوباره و دوباره و دوباره می‌شناسند.




داستان زندگی ای‌كیو و افسانه‌های پیرامون او، یكی از داستان‌های مورد علاقة مردم ژاپن است و تا به حال یك سریال و دو كارتون از آن تهیه شده. معروف‌ترین این كارتون‌ها، همانی است كه خود ما هم دیده‌ایم. «ای‌كیو سان، راهب كوچك» محصول توئی و تهیه شده در فاصله سال‌های 1975 تا 1982.


دلیل طولانی بودن زمان ساخت این مجموعه هم مشخص است. تعداد قسمت‌های ساخته شده برای این كارتون، ركورددار تعداد اپیزودهای یك مجموعة كارتونی در دنیا است: 298 قسمت. ای‌كیو سان، استاد اعظم، سامورایی شین‌سه، سایو جان، یایویی و پدرش آقای چیكی‌اویا و حاكم (كه در اصل ژاپنی شوگون بوده) از همان قسمت اول مجموعه حضور داشتند و فقط شاگردهای مدرسة آنكوكوچی تغییر می‌كردند.


فقط بخش كمی از معماهایی كه ای‌كیو سان در قسمت‌های مختلف این كارتون حل می‌كرد، متعلق به ای‌كیوی تاریخی هستند و سازندگان سریال، هر ایده‌ای را كه از هر فرهنگی پیدا كرده‌اند تبدیل به كارتون و اپیزود جدیدی از مجموعه كرده‌اند.


حتی ایدة تقسیم ارث امام علی علیه‌السلام هم در این سریال بود. شیوة تفكر و مراقبة ای‌كیو سان در این كارتون، كه بعدها بین بچه‌های ژاپنی خیلی مورد تقلید قرار گرفت، تركیبی بود از حالت مجسمة بودای متفكر (نحوة نشستن ای‌كیو در حال حل مسأله) و عادت بچگی‌های كارگردان (قسمت مالیدن دست خیس بر روی سر در ابتدای فكر كردن).


منبع: گروه ایران ایران




من همان  بگریخته  ایرانیم    مُهر مِهرت خورده بر پیشانیم
گر بپرسی کیش و آییین مرا      من فثط ایرانیم، ایرانیم

http://alexray.blogfa.com

پست شماره 11747
تبلیغات
ارسال شده در تاریخ یکشنبه 26 آذر 1385 - 10:34 بعدازظهر


کسی به گرد پاش نمیرسه

کسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسهکسی به گرد پاش نمیرسه

گروه: کاربران
آخرین بازدید: پنج شنبه 18 مهر 1387 - 2:30 صبح
پست ها: 513, بازدید ها: 794
 

كارتونی كه زیدان و دل‌پیرو به خاطرش فوتبالیست شده‌اند!


«فوتبالیست‌ها» یک شباهت مهم با دربی بزرگ پایتخت یا سریال نرگس داشت. گرچه تقریبا همه ادعا می‌کردیم که «چقدر کارتون مزخرفی است» و «پر از خالی‌بندی است» و «رسیدن یک سانتر ساده از کنار خط طولی به محوطة شش قدم دو قسمت طول می‌کشد» و از این دست غرهایی که در مورد آن دو تای دیگر هم می‌زنیم، اما باز نمی‌شد از تماشایش صرف‌نظر کرد و جمعه بعدازظهر بعد از خوردن ناهار، دیدنش از اوجب واجبات بود.




البته خیلی هم گناهی نداشتیم. فوتبالیست‌ها به جز ژاپن در لااقل 15 کشور جهان پخش شده بود. تازه فوتبالیست‌های ‌خیلی مهمی در دنیا هم ادعا کرده‌اند که علاقه‌شان به فوتبال و انتخاب‌شان به عنوان یک حرفه را مدیون این کارتون هستند.


باور نمی‌کنید؟ می‌پرسید مثلا کی؟ حالا اگر هیده‌توشی ناکاتا و یوشی‌کاتسو کاواگوچی را به‌خاطر ژاپنی‌ بودنشان بی‌خیال شویم، دیگر از الکس دل پیرو و زین‌الدین زیدان (بله. درست خواندید. زیدان بزرگ هم به خاطر سوباسا اوزارا عاشق فوتبال شده است!) نمی‌شود گذشت. نه؟


دو سری از کارتون فوتبالیست‌ها در ایران پخش شد. سری اول، اسم اصلی‌اش «گانباره کیکا-زو» بود که ترجمه‌اش می‌شود همان فوتبالیست‌ها.




با هنرنمایی کاکرو دایچی به عنوان کاپیتان و ماسارو دروازه‌بان تیم شاهین که رقیب اصلی‌شان یوسوجی دروازه‌بان شکست‌ناپذیر تیم عقاب بود. اصل و اساس این سریال که در سال‌های 87-1986 در 26 قسمت در ژاپن ساخته و پخش شد، کمیک استریپ‌هایی بود که نوری‌اکی ناگایی در مجلة شونن ساندی می‌کشید و این‌قدر کارش گرفت که در سال 87 جایزة شوگاکوکان را برد. (این اسم‌های ژاپنی به هیچ دردتان نمی‌خورد. دیگر هم چیزی ازشان نمی‌آوریم. فقط خواستیم بدانید که همین‌طور الکی حرف نمی‌زنیم.) سری اول خیلی فراز و نشیب نداشت. بیشترش به تمرین و آموزش یا به قول فرنگی‌ها «ترینینگ» می‌گذشت و مسابقه و رقابت و هیجان زیادی درش نبود.


اما سری دوم که با صدای خسرو شایگان و عبارت «فوتبالیست‌ها...قسمت صد و بیست و n ام» جاودانه شد، اسم اصلی‌اش «کاپیتان سوباسا» بود و البته در ژاپن قبل از سری اول ایرانی‌اش پخش شد.


اگر بگوییم کاپیتان سوباسا دنیا را تکان داد، خیلی بیراه نگفته‌ایم. چرا که از سال 1981 تا به حال، 13 سری مختلف از کمیک‌استریپ‌های این داستان در مجلات گوناگون چاپ شده و می‌شود.


5 سریال تلویزیونی، 4 فیلم و نزدیک به بیست بازی کامپیوتری هم براساس آن به بازار عرضه شده. از آمریکا و اسپانیا و برزیل بگیر تا فرانسه و تایلند و آفریقای جنوبی، این کارتون را با اسم‌های مختلف پخش کرده‌اند. جالب‌ترین اسمش هم توی کشورهای عربی بود: «کاپیتان ماجد». شاید به پاس کاپیتان ماجد عبدالله که با صد و خرده‌ای بازی ملی، رکورددار جهان است. شکر خدا که ما ایرانی‌ها آن زمان این‌قدرها هم قدرشناس دایی نبودیم!


کار به جایی رسید که؛ توجه به نقش این کارتون در ترویج فرهنگ فوتبال و فوتبالیست‌گری(!) در بین جوانان چشم بادامی، فدراسیون فوتبال ژاپن تصمیم به حمایت و کمک در تهیه و پخش سری‌های بعدی این کارتون گرفت.


دقیقا معلوم نیست که چند قسمت از فوتبالیست‌ها در ایران پخش شد. البته سری اول کاپیتان سوباسا در ژاپن 128 اپیزود بود، اما قسمت‌های پخش شدة در ایران، قطعا بیش از این تعداد بوده که نشان می‌دهد مسؤولان صدا و سیمای وطنی احتمالا چند قسمت از سری‌های بعدی کاپیتان سوباسا را هم ضمیمة پخش خود کرده‌اند.


البته مثل خیلی دیگر از کارتون‌ها، آخر این یکی را هم کسی نمی‌داند و یادش نیست چه اتفاقی افتاد که سریال تمام شد. جز قلب ناراحت جو می‌زوگی و دولت مستعجل تارو می‌ساکی و حماقت‌های ای‌شی زاکی و رشادت‌های واکی بایاشی و بازوهای ستبر کاکرو یوگا و جوان جویای نامی به اسم تاکی‌شی و البته واکاشی‌زومای بزرگ که از فنون کاراته (رشتة قبلی‌اش) در فوتبال استفاده می‌کرد و موهایش آدم را یاد پدر لی‌لی‌بیت، برادر نل یا علی‌بابا می‌انداخت، چیزی در خاطره‌ها نمانده است.


هیچ‌وقت دریبل دوطرفه، ضربة چیپ یا صحنة نمایشی دیگری در کل این سریال دیده نشد و همیشه سوباسا بود که توپ را مثل یویویی که به پایش چسبیده باشد جلو می‌برد، شش هفت تا از بازیکنان حریف را به تنهایی و سه چهار تا را با پاس‌های آب‌دوغ خیاری دریبل می‌کرد و سرانجام شوتی می‌زد که با اجرای کلی عملیات ژانگولر و خوردن به تیرهای عمودی و افقی و خارج شدن از جو کرة زمین و حرکت بر مسیر دایره‌ای، وارد دروازه می‌شد (یا نمی‌شد).


به شخصه فقط یک قسمت از فوتبالیست‌ها را عمیقا دوست داشتم. وقتی کاکرو یوگا (عشق من در این سریال) بعد از یک دعوای جانانه به‌خاطر لج‌بازی و بازیکن‌سالاری با مربی جدی و منضبط و با دیسیپلین‌اش، اردو را ترک می‌کرد و به همراه مربی سنتی و قدیمی‌اش که شدیدا شبیه سیب‌زمینی‌فروش‌ها بود، راهی جزیرة اوکی‌ناوا می‌شد و بعد از نزدیک به یک ماه ریاضت‌کشی و تمرینات سخت و طاقت‌فرسا، شامل عبور دادن توپ با شوت‌های سهمگین از درون موج‌های 15 متری اقیانوس، همچون رهروان بودایی تحت تعلیمات جوشو روشن می‌شد و می‌آموخت که: «شجاع باش، و محکم، و سربه زیر


تأثیر فوتبالیست‌ها در ایران!


1) سال‌ها بعد، هنگامی كه «علی علیزاده» در بازی‌های پرسپولیس، آن اوت‌دستی‌های عجیب و غریبش را پرتاب می‌كرد، بعدازظهرهای دوردستی را به یاد می‌آورد كه پای تلویزیون می‌نشست و با شش‌دانگ حواس، كارتون فوتبالیست‌ها را می‌دید.


علیزاده كاری نداشت كه این كارتون به سفارش فدراسیون فوتبال ژاپن و برای تقویت روحیة فوتبالی ژاپنی‌‌ها ساخته شده است؛ كارتون را می‌دید به عشق سوباسا و ماسارو و كارو و برو بچه‌های كمی خشن‌تر مثل واكا شی‌زوما و كاكرو و از خدایش بود در سطح آن‌ها بازی كند. اما در میان این همه ستاره، یك بازیكن بی‌ستاره هم بود كه علیزاده، كوچك‌ترین حركاتش را مثل مدیر خرید یك باشگاه، زیرنظر داشت: كاشیرو.


و كاشیرو چیزی نبود جز اوت دستی‌هایش:




دورخیز می‌كرد و با تمام قدرت، چنان اوت‌دستی‌های كارسازی پرتاب می‌كرد كه تنها یك ضربة كوچك به آن، باعث می‌شد توپ توی دروازه قرار بگیرد.


2) فصل پیش لیگ، پرسپولیس اوضاع درست و درمانی نداشت، اما پدیده‌ای چون علیزاده داشت. (این لفظ پدیده را گزارشگر بازی پرسپولیس-بایرن‌مونیخ به كار برد).


و علیزاده چیزی نبود جز اوت‌دستی‌هایش:


دورخیز می‌كرد و ...


حالا اوضاع برعكس شده بود: ما شده بودیم علیزادة سال‌های كودكی. می‌نشستیم پای تلویزیون و منتظر بودیم كه علیزادة سال‌های بزرگی، یكی دیگر از آن اوت‌دستی‌های معروفش را پرتاب كند و با آن پرتاب‌ها، موقعیت‌های گل فراهم كند.


3)‌چیزی كه در مورد كارتون‌ها می‌تواند خیلی خوشحال‌كننده و مایة امیدواری باشد این است كه بعضی وقت‌ها، بعضی جزئیات دوست‌داشتنی آن‌ها به حقیقت بپیوندد. كسی به ما نگفته علی علیزاده، «فوتبالیست‌ها» را می‌دیده و عاشق شخصیت «كاشیرو» بوده، اما ما دوست داریم این‌طوری خیال كنیم.


خیلی چیزهای كارتون «فوتبالیست‌ها» بود كه بعدها به حقیقت پیوست: در كارتون، ژاپنی‌ها در حسرت یك مربی برزیلی بودند (همان عموی برزیلی سوباسا!) كه بعدها صاحبش شدند (زیكو)؛ یك سبك فوتبال بسته مبتنی بر پاس‌كاری‌های كوتاه وجود داشت به اسم «قفس پرنده» كه بعدها در تیمی مثل یونان یورو 2004 دیدیم و یك پرتاب‌كنندة رؤیایی اوت‌دستی كه آن هم تعبیر شد. هیچ چیز زیباتر و در اوج‌تر از این نیست كه این كارتون‌ها و خیال‌ها به واقعیت تبدیل شوند.


كسی هست نخوانده باشد؟


«شازده كوچولو»ی سنت اگزوپری را فكر نمی‌كنم كسی باشد كه نخوانده باشد. ماجرای پسركی كه از ستاره‌ها آمد تا یاد بگیرد كه گل‌اش را باید اهلی می‌كرد. ماجرای این پسربچة بیزار از دنیای آدم بزرگ‌ها، آن‌قدر لطیف هست كه هر كمپانی انیمیشن را وسوسه كند تا سراغش برود.




ولی عجیب این كه تا به حال فقط یك كمپانی (كمپانی Knack ژاپن) توانسته این ایده را به كارتون تبدیل كند. این‌كه بقیه نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند شاید به خاطر خود كتاب باشد كه آن‌قدر مشهور است كه كمتر كسی جرأت نزدیك شدن به آن را دارد یا شاید هم به خاطر داستانش كه قدرت جادویی‌اش در متن كلماتش نهفته و احتمال موفق از آب در نیامدن تبدیل‌هایش به كارتون و فیلم هست. دقیقا اتفاقی كه برای همین كارتون افتاد. آن موقع كه ما كارتون را می‌دیدیم، هنوز داستان را نخوانده بودیم و فكر می‌كردیم این، بهترین شكل ممكن قصة مسافر كوچولو است.


اما وقتی كه كتاب را خواندیم، دیگر قضیه فرق می‌كرد. آن عبارت‌های ناب توی كتاب، مثل آن جایی كه روباه به شازده می‌گوید: «من وقتی گندم‌زار را می‌بینم، یاد موی تو می‌افتم.» را كجا می‌شد توی كارتون دید؟


می‌فهمید كه چه می‌گویم. خودتان كه كتاب را خوانده‌اید.


به یاد خانم كوچولو، خرس مهربان و شیپورچی


بچه كه بودیم، خیلی چیزها برایمان مهم نبود. به خیلی چیزها توجه نمی‌كردیم و فقط لذتش را می‌بردیم. ساده‌ترین چیزها می‌توانست تمام زندگی‌مان شود.


 




تمام دنیایمان. ممكن بود همراه با پسر شجاع با خانم كوچولو قهر كنیم و یا همراه با خرس مهربان، حال شیپورچی را بگیریم. اصلا هم برایمان عجیب نبود كه خودمان را در آن دنیای رنگی با خطوط ساده و نقاشی تصور كنیم. وقتی آن سورتمة پرنده با اسب بالدار سفیدش و دنباله‌ای از ستاره‌های درخشان شروع به حركت می‌كرد و صورت پسر شجاع و خانم كوچولو كه با هم حرف می‌زدند تمام تصویر را پر می‌كرد و بعد چرخیدن آن‌ها در دایره‌های نورانی و تصویر وحشت‌زدة روباه كوچولو می‌آمد كه به دكل چوبی قایق چنگ زده بود، دیگر هیچ چیز از دنیا نمی‌خواستیم.


یك كاسه پر از پفك نمكی نارنجی و دیدن پسر شجاع كه می‌رفت تا گیاه كوهی برای درمان خانم كوچولو بیاورد، همة دنیایمان می‌شد و باز همان قسمت‌های تكراری دوست داشتنی.


اصلا هم مهم نبود كه چرا سكنة این دهكده این‌قدر كم‌تعدادند و چرا آن‌قدر پدر و مادر مجرد در داستان زیاد است. هیچ سؤال نمی‌كردیم كه مادر پسر شجاع كجاست؟





برایمان طبیعی بود كه آن آقای سگ آبی را كه شبیه خشكبار فروش محله‌مان بود، پدر پسر شجاع بنامیم؛ درست همان‌طور كه هم‌محلی‌ها مادر من را «مامانِ احسان» صدا می‌كردند.


پسر شجاع كه شروع می‌شد، من هم وارد دنیای رنگی او می‌شدم. با همان پیژامه و دمپایی و همان پیراهن آستین كوتاه چهارخانه. الان كه به عكس‌های این برنامه نگاه می‌كنم، یاد مشق‌های ننوشته‌ام می‌افتم و عددنویسی با حروف و غروب‌های قرمز و نارنجی.


آن موقع‌ها و پاییزهایی كه اذان وسط برنامه كودك می‌افتاد. یاد تیر كمانی كه پشت گلدان قایم كرده بودم و یاد خانم كوچولو كه دوستش داشتم و شبیه دختر یكی از فامیل‌های دورمان بود كه بعدها شبیه بلفی كارتون بلفی و لی‌لی‌بیت شد.، می‌افتادم.


یاد ایستادن‌های سر كوچه و جمله‌ای كه می‌گفتیم: «من برم خونه. پسر شجاع داره


با میتی كومان واقعی آشنا شوید


حالا هر سال اول تابستان كه می‌شود، شهر كوچك میتو پر می‌شود از آدم‌هایی كه از سرتاسر ‍ژاپن به آن‌جا می‌آیند تا چهرة خودشان را شبیه به میتوكومان یا دستیارهای او، تسوكة شمشیرزن و «كایكو»ی‌ پهلوان بكنند. اسم شهر میتو، با حاكم معروفش در تاریخ ژاپن ماندگار شده.






توكوگاوا میتسوكونی، معروف به میتوكومان، در نیمة دوم قرن هفدهم (1661 تا 1691) در میتو حكومت می‌كرد. او یكی از مشهورترین چهره‌های تاریخ ژاپن در عصر اِدو یا دورة شوگون‌ها است. دورانی كه هر شهر یا بخش ژاپن توسط یك حكومت تقریبا خودمختار اداره می‌شد و حاكم یا شوگون بزرگ، برای كنترل كشور، بازرسانی را به سرتاسر مملكت می‌فرستاد.


میتوكومان، در عین حال كه خودش یكی از این حاكمان محلی بود، اما به خاطر اعتماد شوگون بزرگ به او، گاهی كار بازرسی و سركشی را هم انجام می‌داد. میتوكومان (كه ما به اشتباه به آن «میتی‌كومان» می‌گوییم) در ژاپن نمونه‌ای از یك حاكم یا سیاستمدار محبوب به حساب می‌آید.


آن‌طور كه در تاریخ آمده، میتوكومان مردی خوش‌مشرب و اهل شوخی بوده. عاشق حل معما بود. پزشكی هم می‌كرد و در غذاشناسی رقیب نداشت.


نوشته‌اند می‌توانست با چشم بسته، 800 نوع شربت را از هم تشخیص بدهد. در عوض از فنون رزمی و امور جنگ بی‌اطلاع بود و برای همین مسائل را با هوش فراوانش حل می‌كرد. او فقط دو دستیار داشت و ساده‌ترین كار برای مردم، دیدن حاكم‌شان بود.


می‌بینید كه كاراكتر این آدم، حسابی جان می‌دهد برای قصه تعریف كردن و افسانه ساختن و البته فیلم و سریال ساختن. تا حالا از زندگی این حاكم عجیب، یك سریال تلویزیونی بلند ساخته شده و یك كارتون.


كاری كه كمپانی كناك (كه «پسر شجاع» و «مسافر كوچولو» را هم ساخته) برای هرچه بامزه‌تر شدن ماجراها و قصه‌های آقای كومان كرده بود، اضافه كردن كاراكتر سیكارو و سگ‌اش زمبه به ماجرا بود كه به نظر من این یكی اصلا جواب نداده بود.


آخر خود قضیه به اندازة كافی جذاب هست كه دیگر نیازی به این بامزه‌بازی‌ها نداشته باشد.


راسوی شهر اُز


دریا. گانبا و بوبو می‌خواستند به آن جا بروند، به دریا، جایی كه خط افق، آن آبیِ رؤیایی را از سفیدی بالای سرش جدا می‌كرد.




دوروتی، دوباره آمده بود. همان دختر كوچولوی «جادوگر شهر اُز». گانبا، دوروتی جدید بود و بوبو كوچولو، یك جانشین درست و حسابی برای سگ دوروتی.


مترسك و آدم آهنی و شیر هم مثل دوروتی آرزویی داشتند، می‌خواستند به چیزی برسند و برای رسیدن به آن باید تا شهر اُز را پیاده گز می‌كردند.


وضعیت گانبا و بوبو و شش موش كوچولوی دیگر هم چیزی شبیه آن بود، یویشوی فروشنده، چوتای آسیب‌دیده و زخمی، گاكوشای دانشمند، ایكاسامای غرغرو و آن موش دكتر و آن یكی موش دائم‌الخمر هم می‌خواستند به جایی بروند، به شهری، چیزی شبیه شهر اُز، شهری وسط دریا به اسم «یوممی گاجیما».


یوممی گاجیما، جزیره‌ای تحت سلطة «نورویی» بود، یك راسوی سفید و بدجنس كه زندگی را به كام موش‌های جزیره، زهرمار كرده بود. نورویی معادل همان جادوگر بدطینتی بود كه دوروتی با سطل آب او را از بین برد. حالا گانبا می‌بایست به دوروتی ادای دین می‌كرد، باید با شر می‌جنگید، شری كه برخلاف جادوگر بدطینت، سفیدرنگ بود.


مترسك و آدم آهنی، كلاغ‌های قصر جادوگر را تار و مار كردند و شیر، دوروتی را از مهلكة داخل قصر نجات داد. آن‌ها مثل گانبا و هفت موش كوچولوی دیگر متحد شدند، سر راسوی سفید همان بلایی آمد كه سطل آب بر سر جادوگر آورده بود.


گانبا هم مثل «جادوگر شهر اُز» پر از پیام اخلاقی بود: اتحاد، بلوغ، دوستی و... در این جور موارد، معمولا پای اسم اودیسه و سفر كلیشه‌ای‌اش دوباره به وسط می‌آید، ولی فكر كنم حداقل برای فیلم‌بین‌‌ها، جادوگر شهر اُز آن‌قدر قدیمی و كلاسیك شده است كه در این یك مورد بتوانیم بی‌خیال اودیسه شویم و با قطعیت بگوییم كه سفر گانبا، شبیه سفر دوروتی «جادوگر شهر اُز» بود.


كارگردان گانبا، یعنی اوساما دزاكی، همان كسی است كه بعدها كارتون فوق‌العادة «یونیكو» را ساخت. لقب هنری دزاكی، «ماكورا ساكی» است و توی ژاپن به‌‌‌اش می‌گویند «خدای انیمیشن‌‌های مانگو.» گانبا، ممول و كمان‌دار نوجوان جزو همین انیمیشن‌های مانگو هستند.


فرق اصلی كارهای دزاكی با بقیة انیماتورهای ژاپنی در استفادة زیاد او از تكنیك‌های پردة چند تكه (Split Screen) و ثابت كردن یكدفعه‌ای تصویر (Free-Zframe) است. البته این تكنیك‌ها ربطی به انیمیشن‌های مانگو ندارد. انیمیشن‌های مانگو به لحاظ تصویری، تعدادی مشخصة بارز دارند: چشم‌های بزرگ، بینی‌های ریز و موهای بلند و تیزتیزی كه روی صورت می‌ریزد


 


 منبع: گروره ایران- ایران


عذر می خوام طی دو پست نوشتم آخه با هم مینوشتم ایراد پیدا می كرد و مطالب درهم می نوشت!



من همان  بگریخته  ایرانیم    مُهر مِهرت خورده بر پیشانیم
گر بپرسی کیش و آییین مرا      من فثط ایرانیم، ایرانیم

http://alexray.blogfa.com

پست شماره 79849