اگه ايراني هستي و غيرت داري بخون... به گزارش شبكه 3 تلوزيون ملي يونان جيمي استانلوس پيشگوي معروف يوناني كه زلزله بم . سونامي. حملات 11 سپتامبر.و دهها واقعه ديگر را از سالها پيشتر از آن بسيار دقيق پيشگويي كرده بود دقايقي قبل از اعدام خود بعنوان آخرين حرف زندگيش گفت: در تاريخ 15 فوريه 1986 (27 بهمن 1364) يعني 22 سال پيش در كشور ايران پسري بدنيا آمده كه سال 2015 سرنوشت تمام دنيا را تغيير خواهد داد.....اگه ايراني هستي مديوني اگه به همه نفرستي.
عجب!!
حالا نمی دونم طرف چرا خودکشی کرده؟!!!!
قضیه از این قرار بود که این بنده خدا قبلتر ها هم چند نفری رو به عنوان منجیان عالم معرفی کرده بود که تک تک اونا تو زرد از آب درومدن که یا بیخیال قضیه شدن یا تو بند اسیر شدن از این جور آدما من چند تائی شون رو میشناسم
مثل آزاده که زیاد حرف زد و افتاد تو زندون ؛ امید هم فرستادنش قبرستون ؛
ایمان که زد تو کار شک وتردید ؛ رستم خماره (میگن تو ترکه دائی) ؛ پیمان هم که زد زیر حرفشو فرار کرد
این بنده ی خدا هم از این رو خود کشی کرد که دیگر طاقت نداشت ننگ درست از آب در نیامدن پیشبینیهایش را بر دوش بکشه
این شعر از بهرام پژدو هستش که شاعر در قرن 7 هجری بوده!
هزاره سر آيد به ايران زمين دگرگون شود کار و شکل بهينرسد پادشاهی به يک ديو کين که دين بهی را زند بر زمينبرآيد همه کامه جور و خشم
(بهرام پژدو)
اصل مطلب و شعر کامل رو می تونید از وبلاگ زیتون ببینید: http://z8un.com
http://alexray.blogfa.com
این شعر از بهرام پژدو هستش که شاعر در قرن 18 هجری بوده!
این خودش یه پیشگوئیه؟
اینم کل شعر:
هزاره سر آيد به ايران زمين دگرگون شود کار و شکل بهينرسد پادشاهی به يک ديو کين که دين بهی را زند بر زمينبرآيد همه کامه جور و خشم از آن ديو بیرحمت تنگ چشمز ايران زمين و ز نام آوران فتد پادشاهی به بد گوهرانهمه خطهي فارس پر غم شود بجای طرب ، رنج و ماتم شود...
شود چيره بر خلق آز و نياز فزونی کند رنج و درد و گدازبسی اوفتد در زمين بوم و برز که ويرانی آرد به هر شهر و مرزبه بيداد کوشند يکبارگی نرانند جز بر جفا بارگیکسی را بُوَد نزدشان قدر و جاه که جز سوی کژی نباشدش راهز مَردم هر آنکس که باشد بتر بود هر زمان کار او خوبترنيابی در آن بدکسان يک هنر مگر کينه و فتنه و شور و شرنبينی در آن قوم رای و مراد نباشد به گفتارشان اعتمادنه نان و نمک را بود حرمتی نه پيرانشان را بود حشمتیجز آز و نياز و بد و خشم و کين نبينی تو با خلق روی زمينبسی گنج و نعمت ز زير زمين برآرند آن قوم ناپاک دينچو باشند بی دين و بی زينهار ز پيمان شکستن ندارند عارنه نوروز دانند و نه مهرگان نه جشن و نه رامش ، نه فروردگانبسی نعمت و مال گرد آورند مر آنرا به زير زمين گسترندگنه کار باشند از کار خويش نرنجند از شرمِ کردار خويشز مَردم در آن روزگاران بد ز صد يک نبينی که دارد خردبسی نامداران و آزادگان که آواره گردند از خان و مانردانی که در بوم ايران بُوند به فرمان ايشان گروگان بُوندشود جفت آن قوم بی اصل و بن بسی دخت آزاده ي پاک تنبخدمت بناچار بسته کمر به نزد چنان قوم بيدادگرنيامد کسی را چنان رنج و تاب به هنگام ضحّاک و افراسيابنيارد پدر ياد فرزند خويش از آن رنج و سختی که آيد به پيش....
نماند به يک گونه کار جهان چو بادی است نيک و بد آن جهان چو رخ زی پذشخوار گر آورند وزان جايگه دين و شاهی برندرسد کار آن بدسگالان به جان هم آواره گردند از خان و مانچو آيد بر ايشان زمانه بسر ببينند ز اوّل نشان ضررچگونه بود آخر کارشان؟ کجا بشکند تيز بازارشان؟به نيروی دادار پيروزگار برآيد از آن بد نهادان دمار!